|
سلاااااااااااااااااااام به همه ی دوستای
* ای روباه ٬ شما به جرم برهم زدن نظم عمومی ٬ تجاوز به عنف ٬ تظاهر به ریا ٬ اسطوره کردن خود ٬ بد آموزی ٬ دزدی از کلاغ ٬ مظلوم نمایی و .... محکوم هستید ٬ برای دفاع از خود چه دارید ؟ - من بیگناهم ٬ میتونین از دُمم بپرسین *********************************** جمعیت بی صبرانه منتظر اجرای نمایش بودند ٬ صدای تشویق قطع نمیشد . *********************************
پسرم ٬ وقتی من مُردم ٬ یه مراسم آبرومندانه و گرون میگیرین ها ٬ زیر ۳۰ تومن نباشه ٬ سوم و هفتم برو با رستوران نایب حرف بزن رزور کن ٬ مسجد هم خودت میدونی کجا باشه ٬ حجره خانوادگی هم تو بهشت زهرا دادم دیوار و کف رو سنگ گرانیت کنن . حواست کجاس ؟ با تو بودما ** اه ه ه ه ٬ باز شروع کرد ٬ بزار سریالمو نگاه کنم ٬ هر روز شدی سوهان روح ٬ بمیر راحت شیم از دستت
برو به اوستا بگو این وافوری که واسه من ساختی سوراخش کوچیکه . -- برو به اربابت بگو ٬ سوراخش به اندازه ای هست که کل زندگیت از توش رد شه یه بار دیگه نقشه رو مرور کرد منتظر فرصت مناسب بود دیگه موقع عملی کردنش بود ! حرکت کرد و آروم آروم از بین چند تا مانع رد شد کسی نبود ٬ بالاخره رسید تا دستشو دراز کرد... -- اون سیب زمینی ها ماله شامه ٬ ناخنک نزن بچه عملیات لو رفته بود ******************************
روزگار نه چندان دور در يكي از روزهاي خدا كوله پشتیاش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد با خودش گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت. نهالی رنجور و كوچك كنار راهایستاده بود، مسافر با خندهای رو به نهال گفت: چه تلخ است كنار جاده ماندن و نرفتن؛ درخت زیرلب گفت: ولی تلخ تر آن است كه بروی و بي حاصل برگردی. كاش میدانستی آنچه در جستوجوی آنی، همینجاست... مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه میداند، پاهایش در گِل است، او هیچگاه لذت جستوجو را نخواهد یافت. و نشنید كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسی نخواهددید؛ جز آن كه باید. پس بگذار دلش خوش باشد. مسافر رفت و كولهاش سنگین بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پیچ، هزار سالِ با فراز و نشيب. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم كرده بود... به ابتدای جاده رسید. جادهای كه روزی از آن آغاز كرده بود. درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زیر سایهاش نشست تا لختی بیاساید. مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما نهال اول قصه ما او را میشناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داری، مرا هم میهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالی است و هیچ ندارم. تا تو را مهمان كنم. درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری.اما آن روز كه میرفتی، در كولهات همه چیز داشتی، غرور كمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در كوله مسافر ریخت... دستهای مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم وپیدا نكردم و تو نرفتهای، این همه یافتی! درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم ، و پیمودن خود، دشوارتر از پیمودن جادههاست ... نتيجه: "من عرف نفسه فقد عرف ربه" آن کس که خود را شناخت به تحقیق که خدا را شناخته است...
در يک بعد از ظهر سرد و برفي وقتي داشت از سرکار به خانه برميگشت ، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود. اون زن براي او دست تکان داد تا شايد متوقف شود. و كمكش كند
پياده شد و خودشو معرفي کرد. اسميت هستم اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا" لطف شماست. وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد: "چقدر بايد بپردازم؟ سري تكان داد و به زن چنين گفت: شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بودهام و روزي يک نفر هم به من کمک کرد، همينطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا" مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي، بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه! پس خداحافظي كرد رفت. زن هم سوار ماشين شد و به راه افتاد در مسير خود كه داشت ميرفت کافه کوچکي رو ديد و رفت داخل تا چيزي بخوره و بعد هم راهشو ادامه بده، ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست، و احتمالا" هيچ گاه هم نميخواست بفهمد. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار رو بياره، زن از در بيرون رفته بود، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو ميخوند اشک در چشمانش جمع شده بود . در يادداشت چنين نوشته بود: شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا" مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي، بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه! همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر مي کرد به شوهرش گفت: دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه..." دوستت دارم اسميت به ديگران کمک کنيم بلاخره يک جا يکی به ما کمک ميکنه و قول بديم كه نگذاريم هيچ وقت زنجير عشق به ما ختم بشه
در يك روز پاييزي جمعیتی عظیم، مردی را در خیابان میبردند، كه بازوهایش با ریسمان بسته شده بود. مرد، بلند قد و راست قامت بود، سرش را بالا گرفته و همچون پادشاهی گام میبرداشت. داد و فریادهای مردم خشمگین در نقطهای كه كودك بود متوقف شد، جمعیت از هم جدا شدند تا به او اجازهی عبور بدهند، گویی كودك كنترل عجیبی بر روی مردم داشت. زنی گفت: نگاهش كنید! چه پسر بچهی دوستداشتنییی! كودك فریاد زد: پدر! من میخواهم با پدرم بروم! چند سالته، بچه؟ پسر جواب داد: با پدرم چه میكنید؟ یكی از مردان از داخل جمعیت گفت: برو خونه، پسر. برو پیش مادرت. اما افسر صدای پسرش و آنچه را كه كه مردم به او گفتند، شنیدهبود. چهرهاش غمگینتر شد، و شانههایش در میان ریسمانهایی كه او را بسته بود پایین افتاد. او در جواب مردی كه چند لحظه پیش صحبت كرده بود فریاد زد: او مادر ندارد! پسر خود را از میان جمعیت به جلو كشید. سرانجام به پدرش رسید و از بازوهای او بالا رفت. جمعیت به فریاد زدن ادامه داد: بكشیدش! او را دار بزنید! این رذل را زودتر مجازات كنيد! چه كاری؟ تو كاترین را میشناسی؟ همسایهمان؟ البته. پس گوش كن. بدو. برو پیش او بمان. من خیلی زود به آنجا میآیم. پسرك گفت: من بدون تو نمیروم، سپس شروع به گریه كرد. چرا؟ چرا نمیروی؟ آنها میخواهند تو را بكشند. آه نه، این فقط یك بازی است. آنها فقط دارند بازی میكنند. زندانی با مهربانی پسرش را از خود جدا كرد و خطاب به مردی كه جمعیت را رهبری میكرد گفت: گوش كن، هر طور و هر موقع كه میخواهید مرا بكشید، اما این كار را در حضور فرزند من انجام ندهید، و به پسر اشاره كرد. برای دو دقیقه مرا باز كنید و دستانم را بگیرید و به فرزندم نشان دهید كه شما دوستان من هستید و قصد هیچگونه صدمه زدن را ندارید، بعد از این او ما را ترك خواهدكرد. پس از آن... پس از آن میتوانید دوباره مرا ببندید، و مرا هرگونه كه میخواهید بكشید. سپس زندانی با دستان خویش پسر را گرفت و گفت: پسر خوبی باش، حالا، فرزندم. برو پیش كاترین. پسر به پدرش زل زد، سرش را به یك طرف كج كرد سپس به طرف دیگر. برای مدتی فكر كرد. تو واقعاً به خانه میآیی؟ برو پسرم، من میآیم. می آیی؟ و پسر از پدرش اطاعت كرد. زنی او را به بیرون جمعیت راهنمایی كرد. اكنون پسر رفتهبود. زندانی نفس خود را فرو برد و سرانجام گفت: من آمادهام، اكنون میتوانید مرا بكشید. یك زن گفت: میدانید چه شده؟ بگذارید او برود. او را مجازات نكنيد دیگری با او همراه شد: خداوند در مورد او قضاوت خواهدكرد. بگذارید برود. دیگران نیز زمزمه كردند: آری بگذارید برود! بگذارید برود. و بلافاصله تمام جمعیت برای آزادی او فریاد میزدند.
|
About![]()
سلام.من شیوا قاسمی هستم.عشق من آسمونه.بهترین تفریحم دیدن ستاره ها.از دروغ و دورویی هم متنفرم. اگر از مطلبی خوشم بیاد دوست دارم دیگران هم بخوننش.حرف دیگه ای به ذهنم نمیاد.همین.ممنون Archivesهفته دوم آذر 1388هفته چهارم آبان 1388 هفته سوم مهر 1388 هفته دوم مهر 1388 هفته چهارم شهریور 1388 هفته سوم شهریور 1388 هفته اوّل اردیبهشت 1388 هفته سوم فروردین 1388 هفته سوم اسفند 1387 هفته اوّل اسفند 1387 Links
فرزند جنوب | |||||||